فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

161

چهارده رساله ( فارسى )

فرمان بيرون آمد كه واردان را پيش خدمت آريد پس ما را بردند كوشكى و صحنى ديديم كه فراخى آن در ديدهء ما نيامده بود چون بگذشتيم حجابى برداشتند صحنى ديگر بديد آمد از آن خوشتر و فراختر چنان كه صحن اول باريك پنداشتيم باضافت به اين صحن پس بحجره رسيديم چون قدم در حجره نهاديم از دور نور جمال ملك بديد آمد در آن نور ديدها متحير شده و عقلها رميده شد و بيهوش شديم پس بتلطف عقلهاء ما بازداد و ما را بر سخن گفتن گستاخ كرد گلها و رنجهاء خود پيش آن ملك بازگفتيم و قصه شرح « 1 » داديم و درخواستيم تا آن بقاياى بند از پاى بازدارد تا در آن حضرت به خدمت باشيم پس جواب داد كه بند پاى شما همان گشايد كه بستست و من رسولى با شما بفرستم تا ايشان را الزام كند تا بندها از پاى شما بردارد و حاجبان بانگ برآوردند كه باز بايد گشت از پيش ملك بازگشتيم و اكنون در راهيم با رسول ملك همىآئيم و بعضى از دوستان من از من درخواستند كه صفت حضرت ملك بگوى و صفت زيبائى و شكوه او اگر چه بدان نتوانيم رسيد بعضى موجز بگويم بدانيد كه هرگاه كه در خاطر خود جمالى تصوّر كنيد كه هيچ زشتى با او نياميزد و كمالى كه هيچ نقص پيرامن او نگردد او را آنجا يابيد همه جمالها بحقيقت او راست گاه نيكويى همه رويست « 2 » و گاه جود همه دست است هر كه خدمت او كرد سعادت ابد يافت و هر كه

--> ( 1 ) - شاها ز زوال ملك ناگاه بترس * وز سوزش سينه‌هاى پرآه بترس زنهار مكن كمان بيداد بزه * وز تير جگردوز سحرگاه بترس و الصبر عنك مذموم عواقبه * و الصبر فى ساير الاشياء محمود إن كنت ازمعت على هجرنا * من غير ما جرم فصبر جميل و ان تبدّلت بنا غيرنا * فحسبنا الله و نعم الوكيل ( 2 ) - اى آنكه جزء لا يتجزى دهان تست * طولى كه هيچ عوض ندارد ميان تست كردى بنطق نقطه موهوم را دونيم * بس مبطل كلام حكيمان لبان تست كلى بكلك يا مولاى مشغول * و ليس بينك معلوم و معقول اكلم الناس رسما قد رسمت لهم * على المجاز و انت القصد و السئول